هفته چهارم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته اوّل بهمن 1386
هفته دوم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
سایت كامران نجف زاده
عضويت در انجمن متخصصين ايران
زندگی گلبرگ های مریم
سروناز
زمان نوشتن
شكيلا
ليست وبلاگهای به روز شده
خانم كپي
تنهايي هاي مريم
حرفهاي نا تمام
میلاد حضرت مهدی مبارک باد
میلاد یوسف زهرا مبارک باد
تولد منجی عالم بشریت مبارک باد
غنچه نرگس – سلمان هراتی
در ضیافت تولدت
خاک در شکوه جنبشی دگر
رخت زرد خویش را درید
و تکان تازه ای به خویش داد
هم بدین سبب به رود زد
تا غبار تاخت ستمگران دهر را
در گذار آب شستشو دهد
انتظار سهم ماست
اعتراض نیز
ما ظهور نور را به انتظار
با طلوع هر سپیده آه می کشیم
ای دلیل جنبش زمین قسم به فجر
تا تولد بهار عدل در جهان
ضالمان دهر را
به دار می کشیم
گوش را به نبض تند خاک می دهیم
گام عادلی بزرگ را
منتظر ، شماره می کند
در بهار ، اعتراض سبز باغ را شنیده ام
***
باور گلی به ذهن ساقه های سبز
لیک خود چو غنچه ای صبور
بسته مانده ای
رسم غنچه نیست بسته ماندنی
غنچه های نرگس این زمان
به ناز باز می شوند
ما ظهور عطر را زغنچه تا به گل شدن
انتظار می کشیم
خاک تشنه است
ما عبور آب را از این کویر
با زمین انتظار می کشیم
یک چیز میان ماست
پشت ان چیز که تا خداست
با فرشته ها به گفتگو نشته ای
***
آفتاب
از جبین پاک تو طلوع می کند
در فضای پاک چشم روشنت
محو می شود غروب می کند
ایستاده ای بلند
روشنان مهتاب را نظاره می کنی
با تو آسمان تولدی دوباره یافت
***
پیشوای کاروان عشق !
کاروان ، حماسه می سرایند اینچنین ؛
انتظار سهم ماست
اعتراض نیز
مهدیا یقین تو نیز منتظر
چشم بر اشاره نشسته ای
نوشته شده توسط حجت صباغ در یکشنبه 27 مرداد1387
یا ولی عصر (عج)
دری به سوی انتظار – جواد محدثی
گرچه خسته ام ،
گرچه دلشکسته ام ،
باز هم گشوده ام دری به روی انتظار
تا بگویمت ، هنوز هم
به آن صدای آشنا امید بسته ام .
***
دل ، جدا زیاد تو
آشیانه خراب و بی صفاست
یاد سبز و روح بخش تو
یاد لطف بی نهایت خداست
کوچه باغ سینه ام ،
ای گل محمدی ، به عطر نامت آشناست
آنکه در پی تو نیست ، کیست ؟
آنکه بی بهانه تو زنده است ، در کجاست ؟
***
باد غربتی که می وزد به کوچه های بی تو
بوی مرگ می دهد ،
بوی خستگی ، فسردگی
کوچه ها در انتظار یک نسیم روح بخش
سینه را گشوده اند
کوچه های ما همیشه عاشق تو بوده اند .
***
سینه ام ،
آشنای نعمت غم است
گر هزار کوه غم رسد ، هنوز هم کم است
از درون سینه ام
ناله های مرغ خسته ای به گوش می رسد
بالهای زخمی ام ، نیازمند مرهم است .
***
صبحگاه جمعه ها
آفتاب یاد تو ز (( ندبه )) های ما طلوع می کند
آنکه شب پس از دعا
با سرود اشتیاق و نغمه امید ، خواب رفته است ،
روز را به شوق دیدنت شروع می کند
ای تو معنی امید و آرزو !
عشقهای پاک
در میان خنده ها و گریه های عاشقان
پیش عصمت الهی ات ، خضوع می کند .
***
اشتیاق ،
همچو سبزه بهاره هر طرف دمیده است
انتظار ،
همچو غنچه ای به شاخسار دل ، شکفته است
جمکران ،
جلوه ای از انتظار و شوق ماست
ای بهر جاودان
ما در انتظار مقدم توییم
ای امید آخرین !
***
سایه بلند نام و یاد تو
از سر و سرای عاشقان بیقرار ، کم مباد
قامت بلند شوق
جز بر آستان پر شکوه انتظار ، خم مباد .
نوشته شده توسط حجت صباغ در یکشنبه 27 مرداد1387
عاقبت ، گرگ زاده گرگ شود
گروهى دزد غارتگر بر سر كوهى ، در كمينگاهى به سر مى بردند و سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت مى پرداختند و موجب ناامنى شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نيروهاى ارتش شاه نيز نمى توانستند بر آنها دست يابند، زيرا در پناهگاهى استوار در قله كوهى بلند كمين كرده بودند، و كسى را جراءت رفتن به آنجا نبود.
فرماندهان انديشمند كشور، براى مشورت به گرد هم نشستند و درباره دستيابى بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند و گفتند: هر چه زودتر بايد از گروه دزدان جلوگيرى گردد و گر نه آنها پايدارتر شده و ديگر نمى توان در مقابلشان مقاومت كرد.
درختى كه اكنون گرفته است پاى
به نيروى مردى برآيد ز جاى
و گر همچنان روزگارى هلى
به گردونش از بيخ بر نگسلى
سر چشمه شايد گرفتن به بيل
چو پر شد نشايد گذشتن به پيل
سرانجام چنين تصميم گرفتند كه يك نفر از نگهبانان با جاسوسى به جستجوى دزدان بپردازد و اخبار آنها را گزارش كند و هر گاه آنان از كمينگاه خود بيرون آمدند، همان گروهى از دلاورمردان جنگ ديده و جنگ آزموده را به سراغ آنها بفرستند... همين طرح اجرا شد، گروه دزدان شبانگاه از كمينگاه خود خارج شدند، جستجوگر، بيرون رفتن آنها را گزارش داد، دلاورمردان ورزيده بيدرنگ خود را تا نزديك كمينگاه دزدان كه شكافى در كنار قله كوه بود رساندند و در آنجا خود را مخفى نمودند و به انتظار دزدان آماده شدند، طولى نكشيد كه گروهى از دزدان به كمينگاه خود باز گشتند و آنچه را غارت كرده بودند بر زمين نهادند، لباس رو و اسلحه هاى خود را در آوردند و در كنارى گذاشتند، به قدرى خسته و كوفته شده بودند كه خواب آنها را فرا گرفت ، همين كه مقدارى از شب گذشت و هوا كاملا تاريك
گرديد:
قرص خورشيد در سياهى شد
یونس اندر دهان ماهى شد
دلاورمردان از كمين بر جهيدند و خود را به آن دزدان از همه جا بى خبر رسانده و دست يكايك آنها را بر شانه خود بستند و صبح همه آنها را دست بسته نزد شاه آوردند. شاه اشاره كرد كه همه را اعدام كنيد.
اتفاقا در ميان آن دزدان ، جوانى نورسيده و تازه به دوان رسيده وجود داشت ، يكى از وزيران شاه ، تخت شاه را بوسيد و به وساطت پرداخت و گفت : ((اين پسر هنوز از باغ زندگى گلى نچيده و از بهار جوانى بهره اى نبرده ، كرم و بزرگوارى فرما و بر من منت بگذار و اين جوان را آزاد كن .))
شاه از اين پيشنهاد خشمگين شد و سخن آن وزير را نپذيرفت و گفت :
پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است
تربيت نااهل را چون گردكان برگنبد است
بهتر اين است كه نسل اين دزدان قطع و ريشه كن شود و همه آنها را نابود كردند، چرا كه شعله آتش را فرو نشاندن ولى پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعى را كشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنين نمى كنند:
ابر اگر آب زندگى بارد
هرگز از شاخ بيد برنخورى
با فرومايه روزگار مبر
كز نى بوريا شكر نخورى
وزير، سخن شاه را خواه ناخواه پسنديد و آفرين گفت و عرض كرد: راى شاه عين حقيقت است ، چرا كه همنشينى با آن دزدان ، روح و روان اين جوان را دگرگون كرده و همانند آنها نموده است . ولى ، ولى اميد آن را دارم كه اگر او مدتى با نيكان همنشين گردد، تحت تاءثير تربيت ايشان قرار مى گيرد و داراى خوى خردمندان شود، زيرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ريشه ندوانده است و در حديث هم آمده :
كل مولود يولد على الفطرة فابواه يهودانه او ينصرانه او يمجسانه .
هر فرزندى بر اساس فطرت پاك زاده مى شود، ولى پدر و مادر او، او را يهودى يا نصرانى يا مجوسى مى سازند.
پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزى چند
پى نيكان گرفت و مردم شد
گروهى از درباريان نيز سخن وزير را تاءكيد كردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد كرد و گفت : ((بخشيدم اگر چه مصلحت نديدم )) .
دانى كه چه گفت زال با رستم گرد
دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد
ديديم بسى ، كه آب سرچشمه خرد
چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد
كوتاه سخن آنكه : آن نوجوان را با ناز و نعمت بزرگ كردند و استادان تربيت را براى او گماشتند و آداب زندگى و شيوه گفتگو و خدمت شاهان را به او آموختند، به طورى كه به نظر همه ، مورد پسند گرديد. وزير نزد شاه از وصف آن جوان مى گفت و اظهار مى كرد كه دست تربيت عاقلان در او اثر كرده و خوى زشت او را عوض نموده است ، ولى شاه سخن وزير را نپذيرفت و در حالى كه لبخند بر چهره داشت گفت :
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمى بزرگ شود
حدود دو سال از اين ماجرا گذشت . گروهى از اوباش و افراد فرومايه با آن جوان رابطه برقرار كردند و با او محرمانه عهد و پيمان بستند كه در فرصت مناسب ، وزير و دو پسرش را بكشد. او نيز در فرصت مناسب (با كمال ناجوانمردى ) وزير و دو پسرش را كشت و مال فراوانى برداشت و خود را به كمينگاه دزدان در شكاف بالاى كوه رسانيد و به جاى پدر نشست .
شاه با شنيدن اين خبر، انگشت حيرت به دندان گزيد و گفت :
شمشير نيك از آهن بد چون كند كسى ؟
ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست
در باغ لاله رويد و در شوره زار خس
زمين شوره سنبل بر نياورد
در او تخم و عمل ضايع مگردان
نكويى با بدان كردن چنان است
كه بد كردن بجاى نيكمردان
نوشته شده توسط حجت صباغ در جمعه 25 مرداد1387
سرنوشت
DESTINY
So It can happen to us too
I never thought we’d have to say goodbye
Your word still don’t seem real
You’re leaving me
How can you leave me?
Don’t do this
Please see how sad I am
What am I to do about all my regrets ?
I want to turn back time
Don’t leave me
I miss you so mach it breaks my hart
نوشته شده توسط حجت صباغ در جمعه 25 مرداد1387
بنفشه – پروین اعتصامی
بفشه صبحدم افسرده و باغبان گفتش
که بیگه از چمن آزرد و زود روی نهفت
***
جواب داد که ما زود رفتنی بودیم
چرا که زود فسرد آن گلی که زود شکفت
کنون شکسته و هنگام شام ، خاک رهم
تو خود مرا سحر از طرف باغ خواهی رفت
غم شکستگیم نیست ، ز آنکه دایه دهر
بروز طفلیم از روزگار پیری گفت
ز نرد زندگی ایمن مشو که طاسک بخت
هزار طاق پدید آرد از پی یک جفت
به جرم یک – دو صباحب نشستن اندر باغ
هزار قرن در آغوش خاک باید خفت
خوش آن کسیکه چو گل ، یک – دو شب به گلشن عمر
نخفت و شبرو ایام هر چه گفت ، شنفت
نوشته شده توسط حجت صباغ در یکشنبه 13 مرداد1387
نشانی – سهراب سپهری (انگلیسی)
The Address
The rider asked in the twilight “where is the friend’s house?’’ , heaven paused
the passerby bestowed the flood of light on his lips to darkness of sands
and pointed to a poplar and said
***
Near the tree
is a garden-line greener than God’s dream
where love is bluer then the feather of honesty
walk to the end of the lane which emerges from behind puberty
then turn towards the flower of solitude
two steps to the flower
stay by the eternal mythological fountain of earth
where a transparent fear will visit you
in the flowing intimacy of the space you will hear a rustling sound
you will see a child
who has ascend a tall plane tree to pick up
chicks from the nest of light
ask him
where is the friend’s house ?
SOHRAB SEPEHRI
نوشته شده توسط حجت صباغ در یکشنبه 13 مرداد1387
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

نوشته شده توسط حجت صباغ در یکشنبه 27 مرداد1387
لينك مطلب